🎉

تخفیف ویژه زمستانه! تا ۵۰٪ تخفیف روی تمام کتاب‌ها

سبد خرید
۰ محصول

سبد خرید شما خالی است

از فروشگاه کتابچه من دیدن کنید.

رفتن به فروشگاه
mybooklet

خوش آمدید!

وارد حساب کاربری شوید

ورود

جستجوهای اخیر

اپلیکیشن کتابچه من

دانلود

ربه کا

Rebecca

نویسنده: دافنه دوموریه

نسخهٔ چاپ این کتاب

قیمت و موجودی همین نسخه

جلد نسخه نگاه

نشر نگاه

انتخاب‌شده
تعداد صفحات
۵۲۰
قطع
رقعی
نوع جلد
زرکوب
سال چاپ
۱۴۰۴ (نوبت ۳)
شابک
۹۷۸۶۲۲۲۶۷۴۶۳۲
کد کتاب
MBL-00073-01
مترجم
حسن شهباز
دسته‌بندی
ادبیات اروپا

وزن ۳۵۰ گرم · زبان فارسی

قیمت:

۱٬۵۰۰٬۰۰۰تومان

موجود در انبار

معرفی کتاب

زن اول، سایه‌ای که هرگز نمی‌رود
روایتی گوتیک از ازدواج، حافظه و هویتی که زیر سایه یک نام گم می‌شود

راوی جوان و بی‌نام رمان، در سفری در جنوب فرانسه، با ماکسیم دو وینتر آشنا می‌شود؛ مردی ثروتمند و خوش‌قیافه که همسر اولش، ربکا، یک سال پیش در حادثه‌ای غرق شده است. آن‌ها ازدواج می‌کنند و به مندرلی، عمارت بزرگ ماکسیم در کورن‌وال، می‌روند. اما ربکا هنوز در مندرلی حضور دارد؛ در حرف‌های خدمتکاران، در اتاق‌هایی که دست‌نخورده مانده‌اند و در سایه‌ای که روی زندگی زن تازه می‌افتد. راوی جوان، که حتی اسمش را نمی‌دانیم، باید با زنی مرده رقابت کند که همه او را زیبا و کامل و بی‌نقص به یاد می‌آورند. دوموریه این رمان را با تعلیقی آرام و پیوسته روایت می‌کند و مندرلی، با مه و دریا و باغ‌هایش، خودش یکی از شخصیت‌های کتاب است. ربه‌کا، رمان سال ۱۹۳۸ دافنه دوموریه، نویسنده بریتانیایی، است؛ کتابی که هم عاشقانه است و هم معمایی و از محبوب‌ترین رمان‌های قرن بیستم به شمار می‌رود.


چرا این کتاب را بخوانیم؟

«ربه‌کا» برای خوانندگانی است که به رمان‌های تعلیقی با لایه‌های روان‌شناختی علاقه دارند؛ آثاری که در آن‌ها ترس از جایی می‌آید که دیده نمی‌شود و تهدید از سوی کسی است که سال‌ها پیش مرده است. ترجمه حسن شهباز از دیرباز یکی از ترجمه‌های شناخته‌شده این اثر به فارسی بوده و انتشارات نگاه آن را در قالبی شکیل و بادوام منتشر کرده است. اگر به ادبیات گوتیک، داستان‌های معمایی با پایان غافلگیرکننده و روایت‌هایی درباره هویت و حافظه علاقه دارید، این کتاب یکی از انتخاب‌های جدی شماست.

برشی از کتاب

◼️ ترجمه کتابچه من از متن اصلی: «دیشب خواب دیدم که دوباره به مندرلی رفتم.»

 

◼️  متن اصلی: «Last night I dreamt I went to Manderley again.»

 

◼️ «دیشب در عالم رؤیا دیدم که بار دیگر به ماندرلی پای نهاده‌ام. در نظرم چنین جلوه می‌کرد که در مقابل دروازه آهنین کاخ ایستاده‌ام و به طرف گذرگاه پرپیچ و خم آن نگاه می‌کنم.»

 

◼️ «کاش دانشمندان می‌توانستند دستگاهی اختراع کنند که خاطرات را مثل عطر توی یک بطری حفظ کنند. آن‌وقت می‌شد هر زمان که آرزو کردیم، بطری را بر...»

 

◼️«هر که تنها سفر کند، سریع‌تر به مقصد می‌رسد.»

کتاب‌های هم‌دسته

دیدگاه‌ها و پرسش‌ها

هنوز پرسشی دربارهٔ این کتاب منتشر نشده است؛ پرسش خود را بپرسید.

برای پرسیدن وارد حساب خود شوید.

ورود یا ثبت‌نام