سایه های شب
La Bête humaine
نسخهٔ چاپ این کتاب
قیمت و موجودی همین نسخه
نشر نگاه
انتخابشده- تعداد صفحات
- ۴۸۴
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- جلد سخت
- سال چاپ
- ۱۴۰۵ (نوبت ۶)
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۳۵۱۹۸۹۶
- کد کتاب
- MBL-02340-01
- مترجم
- علی اکبر معصوم بیگی
- دستهبندی
- ادبیات ملل
وزن ۳۵۰ گرم · زبان فارسی
قیمت:
۱٬۱۰۰٬۰۰۰تومان
معرفی کتاب
سایههایی که بر ریلهای آهنی افتادند روایتی از عشق، جنایت و پیشرفت صنعتی در دل راهآهن پاریس
سایههای شب با عنوان اصلی دیو درون، رمانی از امیل زولا است که سال ۱۸۹۰ منتشر شد و هفدهمین کتاب از مجموعهی بیستجلدی روگون ماکار به شمار میرود. داستان در راهآهن میان پاریس و لو هاور در قرن نوزدهم میگذرد و تریلری روانشناسانه و پرتحرک است. شخصیتهای اصلی، روبو، جانشین مسئول ایستگاه و همسرش سورین و ژاک لانتیر هستند. لانتیر لوکوموتیوران است و با بقیهی جلدهای مجموعه پیوند خانوادگی دارد؛ فرزند ژروز و برادر اتین لانتیر و کلود لانتیر است. او جنونی ارثی دارد و چند بار در زندگیاش خواسته است زنان را به قتل برساند و رابطهای عاطفی و عجیب با لوکوموتیوش برقرار کرده است. داستان از جایی شروع میشود که روبو به سورین شک میکند که چند سال پیش با یکی از مدیران شرکت راهآهن ارتباط داشته است؛ همان کسی که پشتیبان روبو بود و به او کمک کرده بود شغلش را به دست بیاورد. زولا در این رمان، میل و جنون و خشونت را در دل دنیای صنعتی راهآهن نشان میدهد و قطار، هم صحنهی داستان است و هم نماد نیرویی که از کنترل آدمها خارج میشود. ترجمهی فارسی کتاب با علیاکبر معصومبیگی است.
چرا این کتاب را بخوانیم؟
«سایههای شب» برای خوانندگانی است که میخواهند زولا را در اوج تسلطش بر توصیف جهان صنعتی و انسانهایی که در چرخدندههای آن گرفتار شدهاند ببینند. این رمان، برخلاف برخی جلدهای دیگر مجموعه روگون-ماکار، بهطور مستقیم به ورود صنعت مدرن به زندگی روزمره میپردازد و نشان میدهد که چگونه یک نوآوری فنی میتواند هم رهاییبخش باشد و هم ویرانگر. ترجمهٔ علیاکبر معصومبیگی، که پیشتر آثاری چون «شاهکار» و «پول و زندگی» را از زولا به فارسی برگردانده، این متن را با نثری روان در اختیار خوانندهٔ فارسیزبان قرار داده است. اگر به ادبیات فرانسه، رمانهای ناتورالیستی و آثاری علاقه دارید که در آنها پیشرفت و تباهی همزمان روایت میشوند، این کتاب یکی از انتخابهای جدی شماست.
برشی از کتاب
◼️ «سِوِرین با همهی جوانی و سرخوشی خود در را باز کرد و به درون آمد. ــ من آمدم… لابد فکر کردی گم شدهام. زن در بشاشت و طراوت بیست و پنج سالگی خود بلندبالا، باریک و بسیار نرم و نازک و با این همه پروار و کماستخوان مینمود. در نگاه اول با آن چهرهی کشیده و دهان بزرگ که با یک رج دندان زیبا میدرخشید قشنگ مینمود. اما همچنان که نگاهش میکردی با جادو و غرابتِ چشمهای آبی درشتش زیر خرمنِ گیسوانی انبوه و سیاه افسونت میکرد. وقتی شوهرش هیچ جوابی نداد و همچنان با همان نگاه پریشان و شکآمیز که…»
◼️ روبو به درون اتاق آمد و نان یک لیوری، پاته و بطری شراب سفید را روی میز گذاشت. اما آن روز صبح ننه ویکتوار پیش از رفتن به سر کار خود گویا چنان با بی مبالاتی آتش را در اجاق کپی کرده بود که گرما رو به سردی گذاشته بود. این بود که معاون رئیس ایستگاه پنجره را گشود و به بیرون خم شد.
کتابهای همدسته
دیدگاهها و پرسشها
هنوز پرسشی دربارهٔ این کتاب منتشر نشده است؛ پرسش خود را بپرسید.
برای پرسیدن وارد حساب خود شوید.
ورود یا ثبتنام